زهي مراتب خوابي كه ، به زبيداري است
دلش زناله ميازار و ختم كن حافظ
كه رستگاري جاويد ، در كم آزاري است
|
سحر كرشمه وصلش به خواب ميديدم
زهي مراتب خوابي كه ، به زبيداري است دلش زناله ميازار و ختم كن حافظ كه رستگاري جاويد ، در كم آزاري است + نوشته شده توسط عبدالرضا عباسپور در چهارشنبه دوم تیر 1389 و ساعت
12:44 |
شد زغمت خانه سودا دلم درطلبت رفت به هرجا دلم
ازطلب گوهر گویای عشق موج زند موج چودریا دلم گرنکنی بردل من رحمتی وای دلم وای دلم وا دلم درطلب ظهر رخ ماه رو می نگرد جانب بالا دلم روزشد وچادر شب میدرد درپی آن عیش و تماشا دلم گرنکنی بردل من رحمتی وای دلم وای دلم وا دلم آه که امروز دلم را چه شد دوش چه گفته است کسی با دلم از دل تو در دل من نکته هاست آن چه ره است از دل تو تا دلم گر نکنی بر دل من رحمتی وای دلم وای دلم وا دلم + نوشته شده توسط عبدالرضا عباسپور در سه شنبه بیست و پنجم خرداد 1389 و ساعت
9:3 |
آنكه محمل از بر عشاق بي دل ،بست ورفت
وه كه برجاي جرس ، دلها به محمل بست ورفت رفتي و هم چنان به خيال من اندري گوي دربرابر چشمم ، مصوري رفتي ورفت جان ودلم ، درقفاي تو خالي است بر دو ديده ام اي دوست ، جاي تو شب ماه من نشست به محمل و، گذشت ورفت عمر عزيز بود كه غافل گذشت ورفت نشناختيم قيمت روز وصا ل را اين چند روز عمر به با طل گذشت ورفت ديدم آن چشمه هستي كه جهانش خوانند آنقدر آب ، كزآن دست توان شست ، نداشت جاي گريه است براين عمر كه چون غنچه گل پنج روزي است بقاي دهن خندانش از زندگانيم گله دارد جوانيم شرمنده جواني از اين زندگانيم دارم هواي صحبت ياران رفته را ياري كن اي عجل كه به ياران رسانيم
+ نوشته شده توسط عبدالرضا عباسپور در سه شنبه یازدهم خرداد 1389 و ساعت
12:52 |
توحيراني دراين هنگامه منهم ازتوحيران تر تودرآغازآبادي ، منم هرلحظه ويرانتر دراين بن بست ظلماني رهايي را چه ميداني فرارازخود، بسوي هم ، ويا ازهم گريزانتر اگر از راه برگرديم سرا پا حسرت و درديم گذشتن مرگ ، ماندن درد ، کدامين است آسان تر کدامين پيک را گويم که من هم ازتو مي جويم نشانت را ، وماندم بي خبر ، درآن پريشان تر دراين تنهايي ممتد،فقط دست توبردرزد نديدم از تو اي دير آمده ، نا خوانده مهمانتر توحيراني دراين هنگامه منهم از تو حيرانتر تودرآغاز آبادي ، منم هر لحظه ويرانتر دراين بن بست ظلماني رهايي را چه ميداني فرارازخود، بسوي هم ، ويا از هم گريزانتر + نوشته شده توسط عبدالرضا عباسپور در چهارشنبه بیست و سوم دی 1388 و ساعت
8:52 |
گفتمش دل میخری ؟ گفتمش دل مال تو تنها بخند خنده ای کرد و دل از دستم ربود گفتم: تو شيرين مني گفتم: خرابت مي شوم. گفتم: ندادي دل به من. گفتم: ز كويت مي روم. گفتم: فراموشم نكن
+ نوشته شده توسط عبدالرضا عباسپور در پنجشنبه هفدهم دی 1388 و ساعت
9:32 |
گاهي وقتها براي يک دوست خوب نمي شه هيچ قيمتي گذاشت آقا جليل واسه من به معني واقعي نه تنها يک دوست قابل اعتماد بلکه برادري است که هميشه درقلب آدم جاي خودش رو محفوظ نگاه مي داره .چه آن زمان که به عنوان مدير من محسوب مي شد وچه حال که مسئوليتهاي ديگري دارد وافتخار من درکنار او بودنه .خواستم به اين طريق از آينهمه محبت ، وفاداري ،امانت داري ، ايمان به معني واقعي نه تظاهري واعتمادي که دراو سرا غ دارم تشکري به زبان اينترنتي کرده باشم چرا که سالها با هم بودن وسر سوزني جز موارد اشاره شده نديدن مشخص کننده يک شخصيت پايدار و قابل دوست داشتنه که کاش همه ما حداقل اگه نمي خوايم کسي رو الگوي اخلاقيات بد خودمون قراربديم .خوبي هاشو فراموش نکنيم . از خداوند بزرگ براي خودش وخانواده گراميش وبچه هاي عزيزش آرزوي سلامتي ، شادکامي وموفقيت مي کنم.
+ نوشته شده توسط عبدالرضا عباسپور در یکشنبه سیزدهم دی 1388 و ساعت
11:13 |
من که گفتم اين بهار افسردني است اي دل بي بند و بار عشق يعني رنج ، يعني انتظار هم شکست و هم شکستم داد دل + نوشته شده توسط عبدالرضا عباسپور در یکشنبه سیزدهم دی 1388 و ساعت
9:19 |
ای فرحناز ترین قصه عشق ای که از بوی تو دلشادم و مست باید از عشق تو ای باده شوق چشم دل از غم این فاصله بست فاصله درد من و درد تو نیست درد ما بودن و نابودن ماست بودن از عشق ولی دور از هم چه بد است از من و تو این همه غم! ای گرفته تن تو عطر خدا با من از غربت این فاصله ها باز بگو با من از غصه این پنجره ها کز نبود تو چنین خسته شدند به نگاهی به تو دلبسته شدند با من از بوی نفس های خودت باز بگو... از غم عشق تو امروز اگر مست و آواره دنیا نشوم خسته از باور فردا نشوم تو بگو ای همه قصه من تا به کی از غم نادیدن تو چشم بر گوشه این ماه زنم؟ ماه من... تا به کی دست من از دست تو دور؟ ای همه جلوه چشمان تو نور؟ ای همه آتش خورشید خدا که در آن گوشه چشمان تو هست تو در این کوچه تاریک بمان روی این دیده تاریک دلم، سخت بتاب تا که از نور تو پر نور شوم... من که از بوسه عشق تو چنین سرمستم من که از دوری تو دل از این مردم بیهوده ی بی غم بستم بی تو سرمست نگاهی هستم که تو دادی دستم! دست من را تو بگیر تا سراسر همه از بوی تو سرشار شوم تا که از خواب تو بیدار شوم! ای فرحناز ترین باده عشق بی تو امروز ندارد لب من جز تو ای ساغر مِی، همنفسی هیچ امروز ندارد دل من جز تو امروز مگر جز تو کسی! آه ... تا کی غم نادیدن تو؟ ای همه جلوه چشمان تو نور تا کی این دست من از دست تو دور؟ چه کنم؟ تو بگو؟ + نوشته شده توسط عبدالرضا عباسپور در پنجشنبه سوم دی 1388 و ساعت
11:27 |
خبر به دورترین نقطه جهان برسد نخواست او به من خسته بی گمان برسد شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد چه می کنی که اگر او را خواستی یک عمر به راحتی کسی از راه ناگهان برسد رها کنی برود از دلت جدا باشد به آنکه دوست ترش داشته به آن برسد رها کنی بروند تا دو پرنده شوند خبر به دورترین نقطه جهان برسد گلایه ای نکنی و بغض خویش را بخوری که هق هق تو مبادا به گوششان برسد خدا کند که نه ...!! نفرین نمی کنم که مباد به او که عاشق او بودم زیان برسد خدا کند که فقط این عشق از سرم برود خدا کند که فقط آن زمان برسد ... ! + نوشته شده توسط عبدالرضا عباسپور در پنجشنبه پنجم آذر 1388 و ساعت
10:20 |
ديگه روخاک وجودم نه گلي هست نه درختي
لحظه هاي بي تو بودن ، ميگذره اما به سختي ******************************* باز آمدنم به خدمتت دير نشد انديشه مکن دلم زتو سيرنشد يک موي تورا به عالمي نفروشم تو ،جان مني ؛ کسي زجان سير نشد ******************************* نمي دونم هنوز هم همون احساسهاي قديمي تو وجودت هست يا نه ولي به هر حال اونچه هست آتشيه که هرزگاهي با يک جرقه نگاه آتش به خرمن وجود آدم مي زنه بهتره بگم از هستي آدم رو ساقط نمي کنه ولي اونجوري که بايد ازدرون آتش به خرمن احساسي مي زنه که سالها روي تيکه تيکه هاي قلب آدم مونده و آنچنان منتظر جرقه است که نگو و نپرس . چرا بايد فکر کنيد همه احساسها ازبين رفتنيه و آدم مي تونه بعضي چيزا رو به فراموشي بسپاره .به همون خدايي که مي دونيد قسم که قلب آدم فقط يک بار تسخير مي شه وبس چرا که احساس ها خودشون امواجشون رو منتشر مي کنند به ياد گذشته هاي خيلي دور + نوشته شده توسط عبدالرضا عباسپور در دوشنبه دوم آذر 1388 و ساعت
14:9 |
|
|